تبليغاتX
Midnight Cafe
از میان آرزوهایم که کمتر از انگشتان دو دستم هستند ...
یکی انگار نجوا می کند، این است که شهید شوم...
ذره شوم، خاک شوم، [هست شوم] ... و هیچ گاه جسمم مزاری نداشته باشد.
اگر داشت، روی مزارم بنویسند: [شهید گمنام، فرزند روح الله].

* .
و تو میدانی، فرزندانت، چقدر دلتنگت تو اند ...
* . و [عاشورا]، هنوز هم ادامه دارد ...
* .[آی من].

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388   توسط ایمان  | 

من آرام دراز کشیده ام و از پنجره نور مهتاب به صورتم میخورد...
نه غمگینم، نه دلگیر، نه خسته، هیچکدام. فقط بی تابم. بی تاب "او"
"او" که جاودانه است، بود و هست و خواهد بود.
موسیقی نیست، چای نیست. ناجاودانه های محو و خالی نیستند. از جسمم جدا شده ام.
من هستم و "او"... و این فکر، این خواهش که [من را بازگردان، من را بگیر]. که بیتاب توام.
اما میترسم، از "او". از بزرگیش، از نامتناهی بودنش ... از سیاهیهایم، از ناپاکی هایم. شرم میکنم خدا!.از تو، از رحمان بودنت، از رحیم بودنت، از مهربان بودنت... از تمام بودن هایت که سراسر بودنند. که....
نمی آیند، کلماتم برای بیان "تو" ناتوانند. می سوزند ...
[جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش، کز جان شکیب هست و ز جانان، شکیب نیست].

* .دلم می خواهد همانی باشم که [تو میخواهی]... که شب که چشمانم را روی هم میگذارم، به امید صبحی
    باشم که [به تو بازگشته ام]. آنگاهی که چیزی شیرین تر از "مرگ" برایم نباشد. کمکم کن "خدا".
* ."Everything just relates to "It
* .[آی من].

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388   توسط ایمان  | 

آرامش ... آسمان، انتهای دوردستی بی پایان.
انگار پایم را گذاشته ام میان عظمت آندرومدا ... میان ستاره های افسون کننده.
سیب سبز را گاز زده ام ...
بی تاب شده ام انگار، برای باریدن !
شب آرامیست اینجا !
انگار جاده صدا می زند، قدم های مرا ...
سرم را روی شانه مهتاب رنگ ماه گذاشته ام و نگاه میکنم به دور دست، به عمق ایمان.
هوس یک فنجان گل گاو زبان می کنم !
به این دو، سه ماه فکر میکنم، چقدر حرف دارم برای نگفتن ... و حرفهایی برای گفتن ...
و چه زیباست رها شدن در سرزمین امن سایه های نورانی.

* .زحل و حلقه های رنگینش مهمان سنبله اند این هفته ها. در انتهای نیمه شب.
* .موزیک، موزیک زیبای [نباشی تو] از امین رستمی. اینجا گوش کنید.
* .گاهی انگار در دوردست آرامشی هست که در نزدیک نیست. افکاری هست که در نزدیکی نیست...
    انگار میخواهی به دوردستی خیره شوی که خود خودت آنجا ایستاده ای. خود تنهایت یا با آسمانیت.
* .[آی من]


+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388   توسط ایمان  | 

 

Life ، باران، کافه نیمه شب، قدم زدن، چای، آندرومدا ... و You.

سلام !

رفتنی نبود، که برگشتی باشه، بودم، اما نبودم، بودم و هستم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388   توسط ایمان 

CopyFree © 2009 Iman Rostami's Blog. All rights Published

CopyFree is Our Copyright