تبليغاتX
Midnight Cafe

چه بی پایان اند لحظه های ناب، خاص ...
چه زیباست، دنیای افسون کننده چشمانت، آرامِ نگاهت.
آسمان را ببین، انگار بی تابی میکند.
تصنیف زیبای صدایت می نوازد مرا، آرام میکند شراره های بی تاب دلم را.
[جمع کن به احسانی حافظ پریشان را،
ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی] ...
ستاره سوخت، از  آتش سرخ لبانت .
زنده کرد ، گرم کرد، سرزمین سرد وجودم را، گرمای تن آسمانـیت .
چه بی همتایی، ای ناب ترین شعر زمان ...

* .موزیک ... [باران] ... گوش کنید. کافه بارانیست.
* .[ایمان].

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388   توسط ایمان  | 

نیمه شب، باران می بارد، نم نم ...
آسمان می نوازد، تصنیف زندگی را، و اینجا، رقص مژگان دلتنگی.
باران، اسم مرا صدا می کند، بوی باران آرام می کند، دلتنگ می کند ...
پیاده رو را رنگ آرامش می زند، به قدم زدن می خواندت، به گذر از کنار درختان دل نازک، به زمزمه کردن ...
به سوی تو ،به شوق روی تو ...
می روی و می روی... کافه بی تاب است.
دلت یک فنجای چای می خواهد، کیک شکلاتی می خواهد ...
میگویی برای کافه، برای فنجانهای بی تاب و صندلیهای خسته ...
از بهترین شبهای زندگی، از شبهای باران پائیزی.

* .به سوی تو، به شوق روی تو، به طرف کوی تو،
    سپیده دم آیم، مگر تو را جویم، بگو کجایی ...
* .موزیک بی همتای [به سوی تو] با صدای کورس سرهنگزاده. اینجا گوش کنید.
* .بارانی باشید [آی من].

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388   توسط ایمان  | 


قدم میزدم، از کنار درختهایی که آرام، آرام خوابشان میبرد، با همراهی باد پائیزی ...
حضور گرم آفتاب. انگاری می بخشد، گرمای درونش را، هیجان شراره هایش را. به تو که گاهی دلگیر میشوی، سرد می شوی... به تو که گاهی دور میشوی...
و گاهی همه چیز به سادگی همین گرمای آفتاب است، به سادگی پاراداکس یک ظهر پاییزی.
و سادگی ها، بدون هیچ دلیلی، تو را مسحور خودشان می کنند، گاهی.

* .برگشتم! هستم و خواهم ماند تا ثانیه ای که [او] بخواهد.
* .[آی من].

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388   توسط ایمان  | 

این نیمه شبها که کنج کافه مینشینم و آرام فنجان چایم را مینوشم و میگویم برای فنجانهای بی تاب و صندلی های خسته از ابرهایی که خواهند آمد و خواهند بارید. میگویم بهشان از روزهای نیامده و رفته. از ایمان.
سکوت میکنم ...
دالیدا، [Aranjuez la tua voce] می خواند. انگار می نوازد، ساز کهنه خاطرات دور دست من را. می نشاند قطره های گرم مهتاب گون را روی صورتم. انگار در پس صدایش آرام گرفته بودند.
چشمانم و کافه رنگ مهتاب میگیرند .
هوا، آرام آرام، سرد میشود ... بوی پاییز می آید. فصل آرامیست این پاییز. فصل قدم زدنهاست. فصل برگهای خسته و رها شده ست. برگهایی که می فهمند، داستان نگاهت را.

* .موزیک بی همتای [Aranjuez la tua voce] از دالیدا. اینجا گوش کنید.
* .شاید زیبا ترین قسمت مسیر، همین قدم زدن زیر سایه چنارهای کهنسال خیابون ولیعصر باشه.
* .[آی من].

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388   توسط ایمان  | 

CopyFree © 2009 Iman Rostami's Blog. All rights Published

CopyFree is Our Copyright