سلام؛
* .امسال کلی ذوق دارم. سال تحویل و عید تبریز هستم. خانواده کوچک
رستمی کنار هم. یک سال تحویل
خانوادگی تو خونه عمه مهربونم.
* .سالی نو می آید، روزهایی پر از امید و سرنوشت.
زندگی کنیم، برای رضای خداوند، برای خوشبختی خود با
روح و جسمی شاداب و با تلاش بی پایان.
* .عیدانه های من به همراه فنجان، فنجان
دعا و آرزوی خوب برای شما دوستان من و کافه نیمه شب.
* .سال نو مبارک
[ایمان].
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 توسط ایمان
|
گوشه ای می نشینم ... فنجان چایم داغ داغ است.
فکر میکنم.
به آینده...
به قرمه سبزی خوشمزه مادربزرگ.
به آسمانـی که برای باریدن بی تابی میکند.
به آن انسان ناتوانی که نمیداند برای چه خلق شده است.
به [ناصریا] که کاش به این زودی نمیرفت...
به لطیفه ای که باعث دلدردم شد، از بس خندیدم.
به این که بهار از راه رسیده و من به دنبال احساساتی هستم که دبیر ادبیاتم یک زمانی ما رو متهم به درک نکردنشون میکرد.
و فنجان چایم هنوز داغ است ...
* .بهار بهار صدا همون صدا بود.
صدای شاخه ها و ریشه ها بود.
بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی...
* .موزیک زیبای [
بهار، بهار] با صدای ناصر عبدالهی.
اینجا گوش کنید.
* .دولت دستور داد برای جلوگیری از فاسد شدن میوههای شب عید، میوهها را با درخت ذخیره سازی كنید.
* .بهاری باشید
[ایمان].
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 توسط ایمان
|
گاهی دلم ...
گاهی هوس یک فنجان گل گاوزبان میکند، برای صبحانه.
گاهی میخواهد خودش را میان لحظه های ناب جا بگذارد...
گاهی از خورشید تشنه تر، از باد بی سرزمین تر است.
گاهی که میخواهد مثنوی بخواند؛ هوس سلن دیون میکند. همان نزدیکی ها
خوابش میبرد.
گاهی آبی میشود، گاهی گلبهی، گاهی هم بیرنگ.
گاهی فنجان چای اش را دست نخورده می گذارد و
میرود. میرود تا ته دشت، تا سر کوه، میگوید دور ها آوایی است که اورا می خواند.
گاهی میخواهد تنها باشد، میان وسعتی مرداب مانند. مثل یک
نیلوفر آبی.
* .از جشن رنگین ماهیها، یک قطره دریا به من بده
از خواب طرد قناریها، یک شاخه رویا به من بده
از کهکشون افسانه یک رنگین کمون جا به من بده
از آب و مهتاب و خاطره، یک لحظه فردا به من بده.
* .داستان به داستان با [
شاهنامه فردوسی] به رو ایت وبلاگ قاصدک.
اینجا بخوانید.
* .شاد باشید
[آی من].
+
نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387 توسط ایمان
|