تبليغاتX
Midnight Cafe

قدم میزدم، از کنار درختهایی که آرام، آرام خوابشان میبرد، با همراهی باد پائیزی ...
حضور گرم آفتاب. انگاری می بخشد، گرمای درونش را، هیجان شراره هایش را. به تو که گاهی دلگیر میشوی، سرد می شوی... به تو که گاهی دور میشوی...
و گاهی همه چیز به سادگی همین گرمای آفتاب است، به سادگی پاراداکس یک ظهر پاییزی.
و سادگی ها، بدون هیچ دلیلی، تو را مسحور خودشان می کنند، گاهی.

* .برگشتم! هستم و خواهم ماند تا ثانیه ای که [او] بخواهد.
* .[آی من].

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388   توسط ایمان  | 

CopyFree © 2009 Iman Rostami's Blog. All rights Published

CopyFree is Our Copyright